خرید بک لینک

موضوع «درس در چگونگی تصنیف گلستان» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

معنی درس چگونگی تصنیف گلستان

شبی در فکر گذشته بودم و به حال عمر تلف شده ام  تاسف می خوردم و دلم را با اشکهایم نرم می کردم و در وصف حال خود این بیتها را می سرودم:

1.هر لحظه عمر کوتاه می شود و وقتی نگاه می کنم مدت زیادی از آن باقی نمانده است.

2.ای کسی که پنجاه سال از عمرت گذشته شاید بتوانی فقط این پنج روز مانده از عمرت را غنیمت بشماری.

3.کسی که مرد و کاری نکرد و توشه ای برای خود فراهم نکرد خجالت زده می شود.

4.توجه به راحتیهای زندگی انسان را از رسیدن به مقصد باز می دارد .

5.هر کسی که به این دنیا آمد بنایی ساخت و زندگی کرد و پس از مرگش جای خود را به دیگری داد.

6.آرزوهای باطل داشتن در این دنیا بی فایده است چون این دنیا برای هیچ کس باقی نمی ماند و همه رفتنی هستند.

7.دنیای ناپایدار را به دوستی نگیر چون این دنیای بی وفا شایسته دل بستن نیست.

8.همه چیز چه خوب و چه بد می میرند خوشا به حال کسی که با نیکی بمیرد.

9.عمر مثل برف است و در مقابل آن زمان آفتاب تابستان است مدت کمی مانده و انسان هنوز به آن مغرور است.

10.هرکس آینده نگر نباشد هنگام مرگ و جوابگویی به تنهایی نم تواند کارش را انجام دهد و نیازمند دیگران می شود.

.بعد از تفکر زیاد در این باره فایده را در این دیدم که به گوشه ای بروم و معتکف شوم و دیگر صحبت نکنم و سخنان پریشان نگویم.

12.لال و کر در گوشه ای نشسته باشد بهتر از آن است که انسان زبانش در اختیار خودش نباشد.

تا اینکه یکی از دوستان نزدیکم که در همه حال همدم و هم نشین من بود به عادت همیشگی اش وارد شد هر قدر که بازی کرد و شوخی کرد به او توجهی نکردم ناراحت شد و گفت:

13.حالا که می توانی صحبت کنی با خوشی و نشاط حرف بزن.

14.زیرا که وقتی مرگت فردا فرا رسد به اجبار سکوت اختیار می کنی.

یکی از نزدیکان من او را از این موضوع مطلع کرد که : سعدی تصمیم گرفته و مصمم است که بقیه عمرش را گوشه نشین باشد و سخنی نگوید . تو هم به دنبال کار خود برو و از سعدی دوری کن.گفت: به خداوند بزرگ و دوستی دیرینه مان قسم که از این جا تکان نمی خورم مگر اینکه مثل سابق صحبت کنی زیرا که رنجاندن دوستان از روی نادانی است و جبران و کفاره قسم خوردن آسان است اگر بخواهی آن را بشکنی و آزردن دل دوستان درست نیست و بر خلاف نظر خردمندان است شمشیر حضرت علی در غلاف باشد و سعدی سخن نگوید .( سخنان زیبا و مفید نگوید.)

15.ای خردمند می دانی زبان دردهان برای چیست؟ زبان نشانه علم توست.

16.اگر صحبت نکنی هیچ کس نمی داند که دانش و آگاهی های تو در چه حدی است.

17.سکوت در برابر خردمند نشانه ادب است ولی وقتی لازم است بهتر است سخن بگویی.

18.دو چیز نشانه سبکی عقل است:سکوت کردن در موقعی که باید سخن بگویی و صحبت کردن در موقعی که باید سکوت کنی.

به هر حال نتوانستم در برابر او سکوت کنم و صحبت نکردن با او را خلاف مردانگی دانستم زیرا که  او دوستی سازگار بود و ارادت من به او راست و صادق بود.

19.اگر می خواهی جنگ کنی با کسی جنگ کن که یا چاره ای داشته باشی برای پیروزی و یا راه فرار داشته باشی.

به ناچار حرف می زدیم و گردش کنان بیرون رفتیم در فصل بهاری که سرما تازه کم شده بود و گل سرخ روییده بود.

20.اول اردیبهشت مطابق تقویم جلالی بود بلبل بر شاخه های درخت آواز می خواند

21. بر روی گل سرخ شبنم نشسته بود مثل عرقی که بر روی صورت یار زیبا ی خشمگین می افتد.

شب را در بوستان یکی از دوستان ماندیم . مکانی زیبا و سرسبز بود و درختان فراوان داشت.گلهای آن مثل شیشه های رنگی ریخته شده روی زمین بودند و انگورش مثل ستارگان پروین بود.

22.باغی که آب جویبارش خوشگوار و درختستانی که آوای پرندگانش خوش بود.

23.باغ پر از لاله های رنگی و درختانش پر از میوه بود.

24.باد در زیر سایه درختان باغ فرشی از گلها و سبزه ها گسترانیده است.

صبح که می خواستیم برگردیم او را دیدم که لباسش را پر از گل و ریحان تاج خروس کرده و می خواست برگردد . گفتم :همانطور که می دانی گل بوستان همیشگی نیست و در پیمان گلستان وفایی نیست و  حکیمان گفته اند :چیزی که هکیشگی نیست ارزش دل بستن را ندارد.گفت:راه حل چیست؟گفتم:برای خوشی و شادی و گشادگی خاطر بینندگان کتاب گلستانی می نویسم که گذشت زمان و وقایع بد روزگار قدرت خراب کردن و دراز دستی به آن را نداشته باشد وشادی اش با خشم و تندی و سرمای روزگار از بین نرود.

25.طبقی از گل برای تو چه نفعی دارد از کتاب گلستان من بهره ای ببر.

26.گل مدت کوتاهی باقی می ماند ولی کتاب گلستان من همیشه تازه و بدون تغییر باقی می ماند.

تا من این حرفها را به او زدم گلها را به روی زمین ریخت و التماس کنان  به من گفت: جوانمرد وقتی وعده می دهد وفا می کند. فصلی از کتاب را در همان روز پاکنویس کردم درباره ی آداب سخن گفتن و  خوش رفتاری به طریقی که هم سخن گویان را سود ببخشد و هم باعث رسایی کلام نویسندگان شود . به هر حال هنوز بهار تمام نشده بود که کتاب گلستان تمام شد.

 

 

برچسب: نویسنده: ایلیا اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 9:00

صفحه بندی